دموکراسی لیبرال را چه کسی کشت؟ پوپولیستها؟ شبکههای اجتماعی؟ مهاجران؟ هوش مصنوعی؟ یا همان نخبگانی که دههها از آزادی سخن گفتند، اما میلیونها انسان را از ثمرهی آن محروم کردند؟
دارون عجماوغلو در کتاب چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟ استدلالی صریح پیش مینهد: دموکراسی پیش از آنکه از بیرون تسخیر شود، از درون تهی شد. هنگامی که کارِ باثبات جای خود را به ناامنی داد؛ هنگامی که صدای شهروندان به دادههای نظرسنجی و لایکهای الگوریتمی تقلیل یافت؛ و هنگامی که سیاستمداران و تکنوکراتها به مردم گفتند «راه دیگری نیست»، وعدهی اصلی لیبرالیسم شکست خورد: وعدهی کرامت، عاملیت و شکوفایی مشترک.
این کتاب روایتی آسودهخاطر از «تهدید پوپولیسم» نیست. عجماوغلو انگشت اتهام را به سوی لیبرالیسمی میگیرد که از طبقهی کارگر فاصله گرفت، نابرابری را طبیعی جلوه داد، قدرت شرکتهای بزرگ را مهار نکرد و فناوری را به ابزاری برای جایگزینکردن انسان، نه توانمندکردن او، بدل ساخت.
اما این کتاب صرفاً سوگنامه نیست. عجماوغلو از امکانِ بازسازی سخن میگوید: از «لیبرالیسم طبقهی کارگر»؛ لیبرالیسمی که عدم سلطه، قدرت محلی، کارِ معنادار و سهم واقعی همگان از پیشرفت را جدی میگیرد.
پرسش اکنون این نیست که آیا دموکراسی لیبرال در بحران است؛ پرسش این است: آیا هنوز میتوان آن را به مردم بازگرداند؟